یک هفته رویایی

من چند روزه برگشتم ولی انقدر کار سرم ریخته واذیت شدم تو شرکت که وقت نکردم بیام اینجا.کلا هفته خوبی روکنار عزیز دلم گذروندم و اون مثل همیشه برام بهترین بود وحسابی باکارهاش خجالتزدم کرد وبهم نشون داد مثل همیشه توهرموقعیتی کنارمه. کاش هیچ کاری برام نمیکردو فقط کاری میکرد که براهمیشه کنارم بمونه.خیلی دلم میخواست باهم بریم پیش مامان و معرفیش کنم وبگم این همه دنیای منه ولی موقعیتش بهم این اجازه رونمیده واین عذاب آوره برام.... عوض اینهمه مدتی که ازهم دوربودیم حسابی پاساژگردی کردیم و من ازاینکه دستم تو دستشه و بازوی مردونشو گرفتم و گرمای وجودش رو حس میکنم احساس آرامش میکردم. کاش اون روزها روزهای پایان زندگیم بود چون دیگه طاقت دوریش رو ندارم.کاش معجزه تو زندگی منم اتفاق میفتاد و خداصدامومیشنید....

/ 1 نظر / 5 بازدید
لوسی

االهییییییییییییییی خیلی سخته میدونم بازم خوبه چند روزو با هم بودین