تولد

صبح با رویای خوش سه روز تعطیلی و استراحت بیدارشدم و به خودم تلقین کردم که خسته وکسل نیستمخمیازه.اینروزا سعی میکنم حواسموبیشترجمع کنم و به درسهام برسم ولی خداییش خیلی سخته بعد مدتها دورموندن از درس و دانشگاه بخوای دوباره شروع کنی. امروز تولد مامان مهربونمه و فکرکنم خودش یادش نیست. تصمیم دارم تا بعدازظهر صبرکنم وبه روش نیارم تولدشه تاوقتی باکیک رفتم خونه خوشحالش کنمماچدوهفته دیگه ام تولدمن و چشم عسلیه هردوتو یه روز نیشخندقلبپس امکان نداره عزیزم یادش برهماچآخه وقتی چشم عسلی به دنیا اومد منم حسودیم شد و تصمیم گرفتم همون روز البته یک سال بعدش بدوم و بیام تو این دنیا ببینم چه خبره !!!؟؟؟نیشخندقهقههایکاش این آخرین جشن تولدم باشه که جداییممژه.

/ 4 نظر / 6 بازدید
الی

نظرت درباره بعدا نوشت که ادامه داستان گذاشتم چیه ؟ منتظر حضور سبزت هستم

الی

مرسی عزیزم. راستی مبارک باشه[لبخند]

لوسی

تولد مامانت مبارک البته با تاخیر ایشالا که سال دیگه تولدت کنار همین