داستان زندگی.....

عزیز دلم وقتی خیلی ناراحت و ناامید بودم از زندگی و داشتم کم میاوردم برام این داستانها رو فرستاد و باخوندنشون کلی آروم شدم قلب. از اون به بعد هروقت طاقتم تموم میشه میام و دوباره میخونمش .عزیزم ازت ممنونم که تو سختترین شرایط بهم آرامش میدی و باحرفات آرومم میکنیماچخیلی وقته میخوام این داستان رو  بذارمش اینجا تا شاید یه کسی مثل من به این نوشته ها نیاز داشته باشه و بهش ارامش بده وحالا فرصتش پیش اومد:

                                                   ***

این داستان آهنگری است که پس از گذراندن جوانی پرشور تصمیم گرفت زندگی اش را وقف خداکند. سال ها با علاقه کارکرد،به دیگران نیکی کرد.اما باتمام پرهیزگاری ،در زندگی اش انگار اشکالی وجود داشت، حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشدند.روزی دوستی به دیدنش آمد و پس از اطلاع از وضعیت دشوارش گفت :(واقعا عجیب است ،درست بعد از این که تصمیم گرفتی مردخداترسی شوی زندگی ات بدتر شده است.نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر معنویت هیچ جیز برایت بهتر نشده است)

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. اوهم بارها همین فکر را کرده بود چون نمیفهمیدچه برسر زندگی اش آمده است اما سرانجام پاسخ درست را یافته بود.

در این کارگاه فولادخام برایم می آورندتا از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا گداخته شود. بعد سنگین ترین پتک را برمیدارم و بیرحمانه پشت سرهم به آن ضربه میزنم تا فولاد شکلی را که میخواهم بگیرد. بعد آن را در ظرف اب سرد فرو میبرم فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله میکند و رنج میبرد. یک بار کافی نیست باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا شمشیر مورد نظرم ساخته شود. آهنگر مدتی سکوت کرد.نفس عمیقی کشید و ادامه داد: ((گاهی فولادی که به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت،ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می اندازد.آنوقت می دانم که از آن فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.))

((میدانم که خدا دارد مرادر آتش رنج می دهد .ضربات پتکی را که برزندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی بشدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن عذاب می کشد.با اینحال تنها دعایم این است : خدایا ،ازکارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی ادامه بده. هرمدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به توده فولادهای بیفایده پرتاب نکن ))

 

 

 

 

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
لوسی

خیلی قشنگ بود عزیزم منم خیلی وقتا صبر تموم میشه

محمد

ممنون که بهم و به نظرم اهمیت دادی و این داستانو نوشتی . زندگی و آینده ماله ما دوتاست.

سپیده-الی

سلام اسکارلت جونم. خوبی؟ چه خبرا؟ خواستم حالت رو بپرسم

سپیده-الی

مرسی عزیزم. تو هم مواظب خودت باش. ادرس وبلاگتو اشتباهایی برامون ارسال کردی. ادامه داستان رو خوندی؟

المیرا

چه داستانه قشنگی... حسابی منو به فکر فرو برد[لبخند]

الی

سلام اسکارلت جان. نظرت راجع بعدا نوشت که گذاشتم چیه ؟

سپیده

اسکارلت جونم می گم این همه پیش غذا دیگه برا غذای اصلی جای خالی تو معده نمی مونه. [چشمک] می گم پیراشکی گوشتی چه جوریه ؟