دلتنگیهای محدود

این روزا خیلی داره سخت میگذره! حس میکنم وسط یه کویرخشک وبی آب وعلف اسیرم وکاری ازدستم برنمیاد. هرروز ازصبح ساعت ۶ که ازخونه میام بیرون ومیرم که سوارسرویس شم وبیام شرکت دپرسم تا موقع برگشتن. تازه بعدشم هرروز خدا خودمو باکلاس ایروبیک وزبان خفه کردم وتقریبا وقتی هواتاریکه میرسم خونه اونم خسته ومونده و بیحوصلهخمیازهوقتی به آدمای دوروبرمم نگاه میکنم میبینم اوناهم همینطورن وفقط دارن باسرعت هرچه تمامتر یه چرخه تکراری روطی میکنن وحس میکنم واقعا هیچکدوم از نتیجه کار ووضعیتشون راضی نیستن، نه ازلحاظ مالی آرامش دارن و نه از لحاظ روحیگریه.واقعا مگه ماچقدرقراره عمرکنیم که بخوایم بیشترشم اینجوری بگذرونیم؟؟؟تعجبدیشب با یکی ازمهمترین آدمای توی زندگیم صحبت میکردم(من تو زندگیم فقط دوسه تا آدم مهم دارم وشاید بعدا بهتون گفتم اگه خودشون خواستن)اون میگفت نگران نباش این وضعیتت طبیعیه وباید خدارم شکرکنی که اقلا وقت نداری به مشکلاتت فکرکنی و تا میزسی خونه ازخستگی بیهوش میشی ولی من فکرمیکنم بیخبری چاره مشکلاتمون نیست و صورت مساله رو پاک نمیکنه سوالیعنی آدما توهمه دنیا اینطوری زندگی میکنن و وقتی براخودشون ندارن وهمش به فکرتامین مخارجشون و.... هستنًًًً!!؟؟متفکر

/ 1 نظر / 12 بازدید
آفتاب نیمه شب

خدا را فرشته ای است که هر روز بانگ می زند: بزایید برای مردن و فراهم آورید برای نابود شدن و بسازیید برای ویران گشتن ! (امام علی ع-نهج البلاغه حکمت132) دوست عزیز می دانی مشکل کجاست؟ اینکه ما نه خود را شناخته ایم ونه هدف از زندگی !