مستقل میشویم...

دو هفته ای میشه که یه زندگی جدید دونفره رو با برادرم شروع کردیم و تازه کم کم داریم به شرایط عادت میکنیم. بعد سی و دو سه سال یهویی مستقل و تنها شدیم. اینجور که بوش میاد و البته خودم دارم سعی میکنم مقدماتش روفراهم کنم احتمالا تنها ترم بشم و شاید بتونم شرایط رو جور کنم برا عوض کردن شهر زندگیم و این یه تصمیم بزرگه. امیدوارم هر چی خیره پیش بیاد. ترک کردن داداش کوچیکه تو شرایطی که هنوز آمادگی مستقل شدن نداره یه کم عذاب آوره ولی چاره چیه منم باید سعی کنم زندگی آیندم رو بسازم و پیشرفت کنم.خرید کردن ملزومات مثل خانوم خونه برام اوایل یه کم سخت بود چون خدایی هر روزم که خرید میکنی بازم فرداییش خرید داری. البته خداروشکر عادت دارم از هرچیزی به اندازه و کم کم بخرم و نمیذارم مواد مصرفی بمونه و خراب بشه ولی الان بیشتر لمس میکنم برابر نبودن درآمد و مخارج رو... خدایی اگه من مرد بودم عمرا اگه میتونستم زن بگیرم با این حقوقها... بچه رو که دیگه کلا بیخیال میشدمتعجبنیشخندولی پسرا نترسینننن خدا بزرگه نکنه پشیمون بشینااااااااااااخندهازدواج خوبهخجالتچشمکباشد که رستگار شوید... فعلا برم که کلی کار دارم خواهر

/ 2 نظر / 7 بازدید
مهدی

خاص بود مطالب و وب لاگتون

پژمان

سلام چه عجب . بعد مدت ها به وبلاگتون سر زدید. خوشحالم که سلامت هستید. من از تقریبا یک سال پیش مستقل شدم و البته تنها. خانواده مجبور شدن برن یه شهر دیگه و من مانده ام تنهای تنهااااااااا. سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم ولی خدا رو شکر از پسش برومدم . هفته ای خرید کن بهتره. موفق باشی[گل]