شکمو بانو درسخوان میشود....

ازدیشب شروع کردم به درس خوندن ولی خداییش بعد چند سال خیلی سخته دوباره بخوای درس بخونی وتا کتابو گذاشتم جلوم خوابم گرفتخمیازهولی مقاومت کردم و ٣٠ صفحه خوندم وکم نیاوردم. در راستای پروژه درس خوندن دیروز اومدنی دلم هله هوله خواست تا موقع خوندن خوابم نبره و از اونجایی که عاشق پفکم(مسخره نکنید دارم میبینمتونمژه) دست انداختم تو قفسه فروشگاه و یه دونه برداشتم ولی وقتی اومدم بیرون مغازه تازه فهمیدم حجم خانوادگیشوخریدمتعجب و حالا یکی بیاد اینو یه جا قایم کنه تا تو خیابونی که همه آشنان ومیدونن تو خونه بچه کوچولو غیر من نداریم آبروم نرهگریه هرکاری کردم نه تو کیف جاشد و نه تونستم قایمش کنم آخه واقعا بزرگه اوهتا خونه ام کلی آشنا دیدم وهمه از سرخیابون منتظر بودن من رد شمنیشخنددم درم با یه حرکت آکروباتیک خودموپرت کردم تو اتاق خواب داداشم تا جلو بابا ومامان محکوم نشم به شکمو بودن واینجا بود که داداش سعید یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و با صدای بلند زد زیر خنده قهقههاون میخندید و من میزدم رو پیشونیم که یواش بخند آبروم رفتگریهخجالت.تا من باشم که با (صدوسی کیلو وزن )دیگه الکی نگم رژیم دارم و آبروی دوستان باربی رو نبرم.نیشخنداین بود انشای من درمورد دیروز را چگونه گذراندید....

/ 5 نظر / 13 بازدید
لوسی

خیلی سخته بعد یه مدت دوری ااز درس و کتاب بخوای شروع کنی

رحیم

سلام وبلاگ زیبایی داری ممنون میشم به ما هم سر بزنی با تشکر[گل]