نغمه های غم انگیز شبانه

ازنصفه شب گذشته ومن هرکاری کردم نتونستم بخوابم. تو تاریکی وسکوت اتاقم هی موهامو جمع کردم و انداختم روی بالش دوباره خرمنشونو که از نرمی مثل ابریشم شده بود جمع کردم و بالاسر  ریختشت، نشد که نشد. یهو دلم هوای عزیزمو(مادربزرگ) کرد . چند سالیه فوت شده ولی تا حالا انقدر دلتنگش نشده بودم آخه من الان خیلی دلم گرفته  وچشام پر از اشکه. حس میکنم هیچ پناهی ندارم. دلم نمیخواد صبح بشه. کاش امشب آخرین شب زندگیم بود.اگه عزیز بود حتما میرفتم بغلش و یه دل سیرگریه میکردم. به گوشیم نگاه کردم جواب  پیامهام داده نشده بود  میدونم  همراز مهربونم حتماً از خستگی خوابش برده .بلند شدم چراغو روشن کردم ونشستم پشت کامپیوتر. گفتم شاید با نوشتن سبک بشم و به آرامش برسم. دیروزم سرکار همینطوری شده بودم و هیچکس نبود که باهاش حرف بزنم یهو دستم رفت رو ورق باطله ای که جلوم بود و شروع کردم تند وتند به نوشتن حرفایی که رو دلم تل انبار شده بود و روم نمیشد به کسی بگم یهو به خودم اومدم و دیدم تمام قسمتهای کاغذ پر از نوشته شده .وکلیم با خدا م حرف زدم . کلی سبک شدم اول خواستم بندازمش بیرون ولی بعد پشیمون شدم و ورق خاطراتمو گذاشتم تو کشوی میزم شاید بعدا تایپش کنم و اینجا برا دل خودم بنویسم  که هیچوقت یادم نره.کاش خدا  یه سری بهش بزنه و بعد خوندن اعترافاتم دلش برام بسوزه و یه کاری برا آرامش دلم بکنه.

خداجونم: تو بزرگی و ارحمر الراحمین ، یه نگاهیم به این بندت بکن و به دلم آرامش بده. عزیزترین کسمو به تو میسپارم

/ 3 نظر / 44 بازدید
ΟΙΙΩΚΨ ΝΚΔΔΙΡΟΘ

سلام اسکارلت جان ببخشید دیر جواب دادم آخه مسافرت بودم. ایشالا خدا عزیز ترین کسای همه رو سالم رنگه داره

المیرا

چه جالب حالو روزه این روزایه منم یه جورایی گره خورده به دلتنگی.چه باید کرد؟؟؟