طلسم شبانه

چند روز تعطیلی اصلا دستم به نوشتن نمیرفت نمیدونم چرا؟ دلم میخواست بنویسم و ذهنمو خالی کنم ولی همش یه جورایی پشیمون میشدم. حس میکردم اینجا به اندازه کافی برام امن نیست. ولی دوباره تصمیم گرفتم بنویسم. آخه اینجا و نوشتن برا دل خودمو خیلی دوست دارم. دوباره تو یه صبح خیلی سرد پاییزی هستیم والان اینجا وقتی از پنجره بیرونو نگاه میکنم هواتاریکه تاریکه و من این شانسو دارم که هر روز طلوع زیبای خورشیدی که شاید بخاطر دیر بیدارشدن نصیب خیلیا نشه ببینم. (تصمیم گرفتم به دنیا خوشبین باشم!!!نیشخندونگم که حیف زودبیدارمیشم و نمیخوابم.)دیشب خیلی سخت گذشت . هرکاری میکردم نمیتونستم بخوابم. البته فکرکنم کل دیشب تو خونه ماهیچکس نخوابیده آخه هی رفت و آمدهارو حس میکردم وهمه یه جورایی جن زده شده بودیم آخه دیشب بازم یه فیلم جنگیری و ترسناک نگاه کردیم ، البته من تا حالا نترسیدم ازاینجور چیزا ولی خوب دیشب تو اتاق خوابم و توسکوت محض حس میکردم یکی بالاسرمه صدای بادو که لایه برگهای زرد پاییزی میپیچید کاملا حس میکردم . خوب که گوش میکردی صدای ناله یه زن بود که تو سکوت شب سایه انداخته بود گاهی صدای زوزه سگها هم مهمون این سکوت عجیب میشد و بیشتر چشامو به ساعت خیره میکرد.2 ، 3، 3:45 ، .....سرانگشتهامم که از گرمای فر گاز براپختن شیرینی شب گذشته سوخته بود و تورم داشت حسابی تیشه به ریشه قلبم میزدو بیشتر عذابم میداد.فکرکنم آخرین باری که ساعتو نگاه کردم 4صبح بود که خوابم برد و 5بیدارشدم. تازه اینا کم نبود وقتی ساعت 5:30 صبح ازخونه زدم بیرون هوا هنوز تاریک بود وصدای باد شدیدی توی هواپیچیده بود و برگهای ریخته شده رو باخودش به هوامیبرد و تو کوچه تنگ و تاریک مسیر رفتنم تا خیابون اصلی یه لحظه حس کردم از پشت سرم صدای خس خس  میاد قدمام رو سریعتر کردم آخه اونموقع صبح مخصوصاً تو اون اطراف پر از سگ هستش و قبلا هم برام پیش اومده ومن کلی ازسگ ولگرد میترسماسترس. اصلا به پشتم نگاه نکردم آخه کم مونده بود به پله های خیابون اصلی که یهو دیدم صدای نفسها پشت سرم تندتر شد تقریباً داشتم غش میکردم که رسیدم به خیابون و نور سرویس شرکت رو که اومده بود دنبالم دیدم وقتی با خوشحالی برگشتم و پشتمو نگاه کردم یه سرباز بخت برگشته رو دیدم که دیرش شده برا رفتن به پادگانو براهمین پشت من تند تند میومدهتعجبیعنی میخواستم همونجا برگردم و خفش کنم!!عصبانیچه معنی داره واقعاً آدم پشت یه دختر خانوم بدوه؟واقعاً که!!!!!سبز اینم از شروع روز ما !!!! خدا آخرعاقبتشو بخیر کنهمتفکر. ولی عوضش برافرداکلی خوشحالم. چون یه مهمون عزیز کرده دارم که بعد یه مدت میبینمش و واقعاً دلم میخواد زودتربیاد و دلمو آروم کنه و استرس اینهمه روزهای عجیب و پراضطراب رو ازم بگیره  قلب

/ 1 نظر / 8 بازدید
المیرا

دختر نفسم بند اومد تا آخرشو خوندم.انگار دارم یه متنه ترسناکو میخونم[نگران]