بالاخره اومدم :)

سلام دوبارههههههقلبیک ماه و نیمه از سالجدید میگذره و من تازه امروز اومدم که بنویسم. نمیدونم احتمالا باید حسش باشه تا بشه نوشت. با اینکه آخر سال 91 سخت ترین روزها و شبها رو گذروندم و مشکلات آرومم نمیذاشت ولی مسافرت و تغییر آب و هوا برا همه خانواده مثل آب رو آتیش بود و ساحل و جنگل آرامش خودش رو به هممون منتقل کرد... قرار بود فقط یک روز ویلای انزلی بمونیم ولی اون فضا و آرامشش ما رو سه روز نگه داشت و روز چهارم به سمت مقصد(_رامسر) رفتیم... اونجا هم تو ویلا 20 نفر منتظرمون بودن و تو فضای باغ کلی خوش گذروندیم و خستگی روحی و جسمی این مدت با حضورشون از بین رفت و از همه مهمتر حضور دو تا فرشته 6 ماهه بانمک و شلوغ تو جمع فامیل بود که هممون رو به ذوق میاوردهورازبانانقدر فضا عالی بود که با اینکه مرخصی نداشتم تو یه حرکت انتحاری چهاردهم زنگ زدم به رئیس شرکت و گفتم تا 17 نمیام.... هرکاری دوست داری بکنننننننننننننننننیشخندمیخوای اخراجم کنی دلت خنک بشه؟؟؟؟؟زبانالبته عمرا بتونه چون بهم نیاز داره... کسی ا ح م ق تر و ساده تر از من پیدا نمیکنه مطمئنا که کلی کار بریزه سرش به اندازه 2-3 نفر و بجاش پول یه نفرو بده بهش...اینو خوب میدونم و میدونهگریهعصبانینیشخندبه هر حال موندیم و خیلی خوش گذشت.. تازشم عید یه سری مهمون ناشناخته داشتیم که از دوستای خاله اینا بودن . و صد البته یه دختر ناز و مهربون و خوش سر و زبونم داشتن که با داداشه آشنا کردیم. البته اول به زور گردن داداشه انداختم ببینتش و بریم بیرون باهاش ولی الان دیگه از وقتی آشنا شدن از من به عنوان نخودی یاد میشه و هر روز خدا باید سراغ برادر گرامی رو از عسل بانو گرفتنیشخندالبته خداییش دختر فوق العاده ایه و به هم میخورن و من عاشقشم چون یه دوست و خواهر خوبم برا من شده  ). امیدوارم برا هر دوشون که من عاشقشونم بهترینها پیش بیاد(به عسل بانو گفتم اگه داداشی چپ نگاه کرد بهم بگو بکشمشششششششششششش برات...آخه من طرفدار خانومهاماز خود راضی.خودمم همچنان در تنهایی دست و پا میزنم و هیشکی منو دوست نداره غیر خودم...برا همینم نوبتمو دادم به داداشی که ازم یک سال کوچکتره تا نوبت اون اقلا نسوزه و تا نمردیم یه عروسی بگیریم خجالتزبانچقدره من پرچونم خداییش........ بقیش بمونه بعداَ

/ 5 نظر / 4 بازدید
تمشک خانوم

سلام اسکارلت عزیز ... چه عجب خانومی نوشتی ... چه خوب که مسافرت های عید بهت خوش گذشته[گل] منم عاشق نی نی هستم .. [خوشمزه] نوبتت رو نگه دار به وقتش خدا برات معجزه میکنه [نیشخند][ماچ] میگم با عسل خانوم تبانی نکنین ییهو داداشت رو اذیت کنین [نیشخند]

s

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

تمشک خانوم

[نیشخند] دیگه شورش رو دراوردم نه ؟ [خنده] روز شمام مبارک عزیزم ... چشم عزیزم . میگم نذر کنه برای دوستم که به خواسته ش برسه .. رسیدی بگو که شماره حساب امام زاده رو بدیم که پول بریزی به حسابش [قهقهه]

s

هر جا برم تو با منی واسم مث جون وتنی دلت که میگیره فقط حرفتو با من میزنی هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا وقتی که میرقصم تو باد وقتی که میخندم با برگ وقتی که میشم غرق در احساس بی تکرار مرگ وقتی که بارون میشی و بی چتر میباری به من میفهمم از آرامشت حس خوشی داری به من چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا وقتی که میچینم تو رو مثل یه گندم یا یه سیب همجنس آدم میشم و پر میشم از حسی عجیب هر جا که هستم با.منی هر جا که باشی عاشقم خوشحالم از این که واسه این هم صدایی لایقم هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما من چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا

خانم دوري

الهی من فدای اون دل مهربونت بشم دوست قدیمی . من تا بحال نشنیده بودم خانمی از همراه برادرش اینطوری تعریف کنه . امیدوارم سال 92 برای تو عزیزم پر از کشته و مرده باشه . واقعا برای تقدیر و سرنوشت شاد و قشنگی ارزو دارم . از اون تقدیرهای خوش تیپ و پولدار و خیلی مرد :)))