احساسات سرکوب شده من

چند روزه هی این صفحه رو بازمیکنم که بنویسم ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره. روزای سختی رو میگذرونم ولی بخاطر وجود همراز مهربونم سعی میکنم خودمو خوشحال نشون بدم و جلو ناراحتی اطرافیانمو بگیرم. البته امروز از صبح یه حس عجیبی دارم و نمیتونم رو پاهام بند بشم  نیشخندکلی واسه خودم رومانتیک شدم ولی چه فایده تو شرکتم و نمیتونم هیچ جوری این حسمو نشون بدم  وباید مثل یه دختر خوب و متین به کارام برسم.خجالت کاش الان کسایی که دوستشون دارم پیشم بودن و از اینجا جیم میشدم و میرفتیم  یه روز خوب و پرخاطره رو میگذروندیم شاید اینجوری به آرامش میرسیدم. از این شهر لعنتی و فاصله ها متنفرم از تنهایی تو اینهمه تاریکی متنفرم.از استرسی که اینروزا تو وجودمه متنفرم. چراهمه لحظات خوب و پرشور زندگیمو باید تنهایی سرکنم و فقط با کاشکی .... سپری کنم؟؟؟تمام حسای قشنگمو باید تو خودم سرکوب کنم و نذارم من واقعیمو کسی ببینه من عاشق شادیم عاشق کارهای پرهیجان وکشف حس های جدید تو زندگیم دوست دارم با بهترین کسام بهترین و تازه ترین ها رو تجربه کنم ونذارم هیچ وقت برا عزیزام تکراری بشم .اسکارلت واقعی خیلی چیزا تو دلشه خیلی کارا میخواد بکنه ولی گاهی حس میکنم چون من اینهمه تو تلاش برای رسیدن به خواسته هامم وروشون پافشاری میکنم براهمین خدای مهربونم تصمیم گرفته تنبیهم کنه و قدرتشو مثل همیشه بهم نشون بده.فرشته

خداجونم: عزیزترینهامو به تو میسپرم . اگه اونا آروم باشن و لبخند رضایتو تونگاهشون ببینم دیگه هیچی ازت نمیخوام.تو همیشه بزرگ وبخشنده ای...

/ 5 نظر / 12 بازدید
پري

از نوشتت خوشم اومد - از تنهايي و تجربه ي شادي تنهايي... اما مواظب يه چيزي باش...طلب هيجان از زندگي..اونوقت همچين هيجان زده ميشي كه آرامش الانت برات ميشه آرزو...

المیرا

خیلی سخته وبده سرکوبه احساسات.گاهی فکر میکنم اگه تو یه مملکته دیگه زندگی میکردیم راحتتر میتونستیم به آرزو هامون برسیم.انگار اونجا راهه رسیدن هموار تره.نمیدونم والا....

parisa

سلام گلم.ممنون که سرزدی.من لینکیدمت.بازم منتظرت هستم

بهاره

سلام با کافه خاطره بروزم امیدوارم یادگاریتونو بخونم منتظر حضور گرمتون در سرمای زمستان89

بهاره

سلام با کافه خاطره بروزم امیدوارم یادگاریتونو بخونم منتظر حضور گرمتون در سرمای زمستان89