یه پست قاطی باتی :)

این چند وقته فقط به دوستای وبلاگی سر زدم آخه انگار نوشتنم نمیومد و تموم شده بود گنجینه حرفام...کلی اتفاق افتاد تو این مدت ولی زیاد بنظرم عجیب نبودن.. ولی یه مهمش تولد مامان خانومی و بعد خودم بود که هر دو تو بهمن ماه بود و تو شرکت بچه ها حسابی سولپرایزم کردن و کلی شاد شدم. کلی کار ناتموم تو زمینه فروش و بازرگانی شروع کردم که هنوز نتیجه هیچکدوم رو ندیدم البته بیشترش موفقیت آمیز بود ولی هنوز به پول نرسوندنم و این خیلی دلگیرانستگریهیولاما تا دلتون بخواد معروف شدم تو این زمینه و گاهی ریسکهای بزرگی میکنم که خدا آخر عاقبتمو بخیر کنه !!!!!یه روز توسط یه عده بازرگان و رئیس شرکت ترور میشم نگید نگفتما... فقط کاش قبلش یه کم پولدار بشم اقلا دلم نسوزهنیشخند. راتی چقدر عالیه  که تا عید فقط 16 روز مونده و ما بازم میریم شمال. البته ایندفعه بااین فرق که مستقیم نمیریم رامسر و اولش دو روز تو یه ویلا کنار دریا تو بندر انزلی میمونیم که مال دوست داداشیه و خودشم نیستزبانو اونجا خالیه و میتونم کنار دریا آتیش بسوزونم .کاش هوا خوب باشه ضایع نشم...راستی زندگی عشقی مشقی هم نداریم و کلا در سکون بسر میبریم و هرچقدرم میخوایم رومانتیک زندگی کنیم وایستادن با پتک جلومون و نمیذارن... نگید نمیخوام ها!!! نه و...میخوام ولی کو یه ذره عشقولانگی... هیشکی منو دوست نداره.......گریهنیشخندفعلا بای. دوباره میام. ضمنا مرسی پانیذ عزیز... تو فقط یاد من بودیا...

/ 1 نظر / 13 بازدید
پانیذ

هیچم آشتی نیستم باهات این همه مدت نبودیااا خانوم:دی قربونت برم من..خب خدارو شکر خانوم بیزینس من ما احوالش خوبه...:** عشق؟بزار خودش یهو پخخخخ سورپرایزت کنه:)