مرا اینگونه بشناس

هوراهورافرشتههورااااااااااااااااااااااا امروز تولدمه. امروز رو قشنگ شروع کردم و امیدوارم امسال یه دریچه جدید به زندگیم باز بشه و شاد بشم واقعا.

دلم میخواد یه اتفاق جدید برام بیفته و زندگیم تغییر کنه... برخلاف خیلیها من به عدد سنم توجهی ندارم چون کیفیت بنظرم مهمتر از کمیته. اگه یک روز زندگی کنم و ازش لذت ببرم بهتر از سالیان سال زندگی بدون لذته... با آرزوی روزهای بهتر برای همه...قلبهورا

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

دو روزه که بعد 9 روز از ماموریت برگشتم و هنوز مشغول انجام کارهای عقب افتاده هستم.. ماموریت و کلا سفر نسبتا خوبی بود... چیز فوق العاده ای تووش نبود ولی چون میدونستم چیز هیجان انگیزی تو سفر در انتظارم نیست با دیدن اینکه زیادم بد نگذشت لذت بردم و بهتر از تفکراتم شد.. حداقلش اینه یکی دوتا دوست خوب رو دیدم مخصوصا ترنگ عزیزم که باهاش کلی حرف و درددل داشتم.. خیلیام که قسمت نشد ببینمشون ولی بازم مثبت بود نتیجه... بیشتر از پیش به این نتیجه رسیدم که تو دنیایی زندگی میکنم که باید بیشتر بفکر خودم باشم مخصوصا برای منی که بیشتر زمان و پولم رو برا اطرافیانم صرف میکنم... بازخورش برام غیر آرامش قلبی چیزی کلا نبوده ولی باز راضیم و یه جورایی بهترم شد چون به خودم اومدم و تلنگر زدم به خودم که دختر روزها در گذرن خودت رو دریاب و تصمیمات جدی تری برا تغییر بگیر... این برا من یعنی یه تغییر بزرگ...چشمک

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

 

آغوش گرم عشق

امن ترین جای دنیاست ...

اگر ماندنی باشد....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

 

 از تمــام عطـر های دنیـا
تنها لحـظـه ای
بویـی شبیــه به " آغوشت " مـیخواهم
تا هـوش از سر ایـن همه دلتنگـی ببــرد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

تقریبا میشه گفت به خونه داری بعد از کار شرکت عادت کردم و شرایط نرماله . بیشتر روزها عصر که میشه یه پیاده روی یک ساعته دارم و باید سعی کنم این اضافه وزن لعنتی رو که ولم نمیکنه ازبین ببرم. به عکسام که نگاه میکنم همش با خودم میگم اگه این چند کیلو تپلیا نبود الان برا خودم حکومتی داشتمااا. از چهرم راضیم فقط این چند کیلو دیونم کرده. امروز تولد داداشیه هنوزم تصمیم نگرفتم براش چیکار کنم ولی سعی میکنم بهش خوش بگذره.هنوزم تو همون چند راهی تصمیم گیری آینده گیر کردم و شرایط هیچکدوم اوکی نشده ولی خدا بزرگه بالاخره بهترین تصمیم رو میگیرمچشمک

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

امروز صبح با یه روحیه جدید از خواب بیدار شدم. جلوی آینه موهای بلندمو با خوشی شونه کردم و بستم و یه اسپری رکسونا و یه خوشبو کننده روزانه سرد و یهو تو یه حرکت دلم خواست یه مانتو خیلی کوتاه اسپرت دخترونه سرمه ای با آستین تا کرده و یه کوله پشتی دوست داشتنی بردارم درست مثل یه دختر کوچولو 15 ساله... اونم برا شرکتتعجبنیشخندمقنعه اومد روش و با یه صندل مشکی انگشتی که لاکهای قرمز ناخونای پام توش خودنمایی میکرد.. درسته 33 سالمه ولی روحم روح یه تینیجر شاده و این بهم کمک میکنه تو سختیهای زندگی سخت نگیرم... هوای فوق العاده صبحگاهی که بهم خورد روحم تو مسیر خیابون تا ایستگاه به پرواز دراومد و خنکای هوا پوستمو نوازش میداد... کاش زندگی همه چیزش همینقدر زیبا و خوشایند بود.... هنوز سردرگمم و نمیدونم برا چند ماه آینده چی پیش خواهد اومد از یه طرف کار جدید روبروم  هستش که اگه خودم بخوام شروعش کنم راه طولانی با آینده روشن در انتظارمه، از یه طرف کار تو یه شرکت خوب و حالا یه پیشنهاد جدید بهم شده و یه راه جدید برای حضور تو یه کشور بیگانه... تو سه راهی گیر کردم و باید انتخاب کنم...میترسم زمان برام تلف بشه و هیچکدوم اونی نباشه که من میخوام یا هیچکدوم نشه . برام دعا کنید...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

تازه برگشتم. برا یه مصاحبه کاری مجبور شدم برم یکروزه تهران و کلی هزینه رو متحمل شدم .ماشااله چقدرم هواپیما گرون شده!!!! ولی عوضش مامان و بابا هم تو اون تایم تهران بودن و اومدن فرودگاه دنبالم و دیدمشون هر چند به اندازه یه بوس کوچولو دیدارمون کوتاه بود ولی خوش گذشت. تو فرودگاه تا بابا رو بغل کردم دیدم چشماش پر اشکه در حالی که همش 3 هفته بود ازشون جدا شده بودیم. این دیدار ارزش هزینه اش رو داشت وکلی خوش گذشت. مصاحبه هم عالی بود ولی فکر کنم بیشتر از حد انتظار و نیازشون ظاهر شدم و احتمالا برای اینکه نمیتونن خواسته هامو تامین کنن از لحاظ کاری و ذهنی انجام نشه تا خدا چی بخواد... دعا میکنم تکلیفم زود معلوم بشه. یه خواستگار سمج هم داشتم که مثل سیریش چسبیده بود و تکلیفش رو معلوم کردم با یه نه گنده و در کمال ناباوری یهو صداشو از پشت تلفن برد بالا و یه چند تا حرف بارم کرد که خداروشکر نشون داد شخصیتشو که پشت ظاهر مرتبش قایم کرده بود... به هر حال دلم نمیخواست انگشتش حتی به دستم بخوره چه برسه به ازدواجتعجبنیشخنداین یعنی حالا حالاها حاجیتون ور دلتونه و هیچکس دوستششششششششششش ندارهخندهقهقههباید تو دبه های بزرگ ترشیمو بزارین تا جا بشم و برا دراز مدت جام تنگ نباشه .... چیه خوب راست گفتم دیگههه!!!! میخواستین براتون کلاس بزارم؟؟؟؟نیشخندهوراآهان اینم بگم و برم وسط مصاحبه یکی از مصاحبه کننده که یه مرد جا افتاده بود و از خارج از ایران اومده بود یهو گفت شما مجردین؟؟؟؟ گفتم بله... گفت خدا به داد اونی برسه که میخواد با تو ازدواج کنه از بس زبون داری و به طرف فرصت حرف زدن نمیدی!!!!! دختر یه نفس بگیررررررررررر بعد قهقههالبته خوششون اومده بود از روابط عمومی و طرز برخوردم....فعلا برم که یه کم دیگه بمونم تمام شیرین کاریای این مدتمو لوو میدم خجالت

نوشته شده در چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

دو هفته ای میشه که یه زندگی جدید دونفره رو با برادرم شروع کردیم و تازه کم کم داریم به شرایط عادت میکنیم. بعد سی و دو سه سال یهویی مستقل و تنها شدیم. اینجور که بوش میاد و البته خودم دارم سعی میکنم مقدماتش روفراهم کنم احتمالا تنها ترم بشم و شاید بتونم شرایط رو جور کنم برا عوض کردن شهر زندگیم و این یه تصمیم بزرگه. امیدوارم هر چی خیره پیش بیاد. ترک کردن داداش کوچیکه تو شرایطی که هنوز آمادگی مستقل شدن نداره یه کم عذاب آوره ولی چاره چیه منم باید سعی کنم زندگی آیندم رو بسازم و پیشرفت کنم.خرید کردن ملزومات مثل خانوم خونه برام اوایل یه کم سخت بود چون خدایی هر روزم که خرید میکنی بازم فرداییش خرید داری. البته خداروشکر عادت دارم از هرچیزی به اندازه و کم کم بخرم و نمیذارم مواد مصرفی بمونه و خراب بشه ولی الان بیشتر لمس میکنم برابر نبودن درآمد و مخارج رو... خدایی اگه من مرد بودم عمرا اگه میتونستم زن بگیرم با این حقوقها... بچه رو که دیگه کلا بیخیال میشدمتعجبنیشخندولی پسرا نترسینننن خدا بزرگه نکنه پشیمون بشینااااااااااااخندهازدواج خوبهخجالتچشمکباشد که رستگار شوید... فعلا برم که کلی کار دارم خواهر

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

Design By : nightSelect.com