مرا اینگونه بشناس

حسابی کوفته هستم انگار یه تریلی از روم رد شده زانوم درد میکنه و....(مسخره نکنین پیرنشدم مادر هنوز زنده امنیشخند)جای همگی خالی در راستای امتحان کرن هر کار معقول و غیر معقولی که تو دنیاست بعد از سوار شدن به هواپیما 2 نفره که بدنش مثل طلق میموند و زنده موندن الان 3 جلسه هستش دارم میرم کلاس رقص و از اونجایی که حس کردم من کلی با استعدادم رفتم رقص عربی ولی هر جوری میرقصم(تانگو لزگی هیپ پاپ و کردی) اما خبری از رقص عربی درست و حسابی تو من نیست و خانوم مربی دیروز با حیرت نگام میکرد ببینه چه نوع رقص جدیدیه دارم میرقصم و منم فقط میخندیدم از ته دلمقهقهه دیروزم طی یه حرکت انتحاری در راستای حرکت مار در عربی زدم زانومو داغون کردم و میشلم الانتعجب نیشخند)به این نتیجه رسیدم وقتی پروژه عربی تموم شد آذری ها رو هم مستفیذ کنم و دنیای هنری رو از وجود خودم بی نصیب نذارم( ما اینیم دیگهچشم). تازشم انقدر تو بیزینس کارای جورواجور میکنم که حتی خودمم باورم نمیشه چطور با 2 دست کلی هندونه و خربزه و.... برمیدارم فکر کنم آخر یا برم گوشه زندان یا تحت تعقیب بشم.البته مطمئن باشید که بعد اینهمه تلاش هنوز پولی در بساط نیست و نقش خیریه رو فعلا بازی میکنم. ها ها ها....از خود راضیراستی داداشی گلم با یه نمره عالی تافلش رو گرفت و الان داره خودشو به در و دیوار میکوبه تا لااقل برا ترم پاییز برا دکترا خارج از کشور بورس بگیره و این خوشحال کننده ترین خبری بود که این مدت برامون رقم خورد . ممنونم خدا جون. اینم یه شرح ماوقع از اینکه یهو فکر نکنید اسکارلت مرده نههههههزنده ام و دارم بال بال میزنم برا خودم و در ضمن همه دوستام رو هم تعقیب میکنم. فعلا.......... بای

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

فقط برای این هفت روز...

دوست عزیزم ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه
از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید...
من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و
او سلامتیش را دوباره بدست آورد..

هر دعا ، اهدای یک سلول سالم


درخواست سکوت: لطفا این متن را به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست

ثابت در بلاگ خود قرار دهید ...


این شاید ، به معجزه تبدیل شود ..

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

مشکلم بعد دو روز به طرز کاملا مسخره ای حل شد و مشکل بوجود اومده  همش زاییده یه فکر بیمار و تخیلی بودو یه سوئ تفاهم و برداشت عجولانه طرف مقابلتعجب !!!!!!ممنون از دوستای خوبم که بهم روحیه دادن و باهام همفکری کردن. واقعا به حضورتون نیاز دارم عسلیاقلب

گاهی کاملا درک نمیکنم که چرا بیشتر آقایون حس میکنن زنان خوش برخورد و مهربون اطرافشون نیزه دارانین که با یه کمان آماده شکار و به دام انداختنشونن و میخوان طناب تاهل رو به زور به گردنشون بندازن. چرا بعضی از آقاایون انقدر سطحی نگرن و وقتی کسی رو میبینن که سعی میکنه منطقی باشه و رفتار بدی نداشته باشه به نظرشون مشکل دار میاد و همش منتظر یه نکته منفی هستن تو رابطه ها و اگر پیدا نکنن حس میکنن یه جای کار میلنگه!!!؟؟؟؟؟یه روزی یه دوست خوبی یه جمله ای رو بهم گفت که با اینکه اگه بهش درست نگاه کنی شاید در ظاهر معنای خوشایندی نداشته باشه ولی در باطن میشه ازش درس گرفت: " انقدر خوب نباش که بدیهای دیگران رو بشنوی و جذب کنی ولی در مقابلش خوبی کنی چون بعد یه مدت تبدیل به یه زباله دونی میشی که همه آشغالهای ذهنیشون رو میندازن داخلت و بعد تو رو میذارن دم در!!!"شاید این متنم یه کم تند باشه ولی یه واقعیه تلخه..... امیدوارم به کسی برنخوره.دارم سعی میکنم یه کم بیشتر برا خودم وقت بذارم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

یه ترس عجیبی تو دلمه!!!! دیشب یه دوستی که خارج از ایران زندگی میکنه ساعت 3 نصفه شب برام مسیج گذاشته و نوشته :سلام. باید باهات حرف بزنم.... فقط همین یه جمله بند دلمو پاره کرده. حالا اینجا 8 صبحه ولی تو اون کشور ساعت 5 صبحه  باید صبر کنم تا دوساعت دیگه تماس بگیرم اونجا هوا روشن بشه  ببینم چی شده!!؟؟ دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.استرسکاش یه چیز خوب در انتظارم باشه نه یه حرف تلخ و دردآور!!!!نگرانخدایا کمک کن...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

خیلی دوست داشتم دوباره بیام بنویسم ولی حسش نبود سرمم خیلی شلوغه این روزها  وخودمو با کار خفه کردم. عزیز دلم هم روزهای سختی رو میگذرونه و تقریبا تبدیل شدیم به دوتا دوست که هر کدوم تو مسیر خودمون قدم برمیداریم و انگار فقط دو تا دوست وهمکلاسی  همجنسیم که زندگی خودمون رو داریمنه یه زن و مرد که یه روزایی عاشق هم بودن. جدیدا چند روزیه به یه موقعیت زندگی خارج از ایران فکر میکنم ولی مطمئن نیستم بتونم چون هر وقت تصمیم گرفتم راه زندگیم رو از عسلی جدا کنم و راحتش بذارم یه جورایی ته دلم نذاشته و کنسل کردم موقعیتها رو.حالا ببینم سرنوشت برام چی رقم میزنه چون هر روز زندگیم پر از سورپرایزهای جور واجوره که به زندگیم هر روز رنگ تازه ای میبخشه ولی تا میخوام از شیرینیش لذت ببرم یه جورایی دود میشه و میره هوا و دوباره من میمونم و تلخی ای که بعد یه خواب شیرین برام میمونه.الان فقط دارم به کار فکر میکنم و از شما چه پنهون دلم قنج میره برا یه چهار دیواری که مال خودم باشه و توش با کسی که دوستش دارم یه زندگی ساده و آروم رو بگذرونم بدون تمام زرق و برقهای دنیای اطرافم. دلم یه آغوش گرم میخواد آغوشی که عاشقانه های زندگی رو برام تداعی کنه و بفهمونه بهم که من یه زنم. زنی از جنس ابریشم نرم و لطیف ولی   سخت ودست نیافتنی....

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

امان از این تنبلی برا نوشتن. یه زمانی خیلی عطش نوشتن داشتم ولی جدیدا فقط هر روز به دوستام سر میزنم ومیخونمشون ولی خودم دست و دلم به نوشتن نمیره انگار تمام حرفهام مثل باد از سرم میپرهتعجباز اول عید شمال بودم با یه خانواده 50 نفری روزگار گذروندم که در نوع خودش عالی وبینظیر بود وکلی خوش گذشت. فقط یه روزش رو با یه دوست خوب قرار داشتم که عهد همون یه روز قرارم بارون سختی اومد و بعد که خیس شدیم دوتایی هوا خوب شد و کلا آفتاب دراومد تا خود روز سیزدهم که برگشتیم هوا عالی بود(خوب حتما باران شوق دیدار بود دیگهتعجبنیشخند).الان که خوب فکر میکنم میبینم کلی ماجرا داشتیم این مدت و کلی هم خوش گذروندیم اما یکیش هم بنظرم نوشتنی نمیاد که بگم. انگار همش دنبال یه اتفاق خاص تو زندگیمم که بیام و با شوق اینجا بگم که هنوزم که هنوزه خبری نیست!!! فقط خداروشکر میکنم که سالمم و روزگار آرومی رو میگذرونم. کاش این آرامش با یه شادی بی پایان شکسته بشه.....فرشته

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

ا
 
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند
زیبایی هایش را بیرون بکشد ...
تلخی هایش را صبر کند...
آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند :
یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند
  و بگوید حق با توست.....
نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

نوزده روز مونده به پایان سال.جای همتون خالی برا شرکت سبزه عدس گذاشتم و دارم هر روز آبش میدم و کلیم کیف میکنملبخندفکر کنم تو این دنیای وانفسا با اینهمه درد و مشکل این دلخوشیهای کوچیک زندگی آدم رو شادتر میکنهمژهرو وایت برد دفتر هم روزشمار تحویل سال مینویسمنیشخندیه جورایی دلم میخواد زودتر عید بشه و برم شمال تا یه کم تو باغ و فضای عالی ویلا بچرخم و روحیم رو قوی کنم از یه طرف هم نگرانم عید چی پیش میاد...؟؟؟!!! این روزها درگیر کارای پایان سال تو شرکتم و تو آرایشگاه مامان هم کلی کار هست برا انجام دادن ولی من نمیدونم چرا یه کم فراریم ودلم میخواد یهو چشم باز کنم و خودم رو تنهای تنها کنار ساحل تصور کنم رو شنهای نرم ساحل بشینم و به موجهای دریا نگاه کنم تو سکوت ، صدای موجها گوشم رو نوازش بده. بدور از هر هیاهوییمژهدلم میخواد زندگیم از این حالت سردرگمی و بی سرو تهی در بیاد و به سکون و آرامش برسه. دیگه اینهمه هیجان با یه دنیا آدم متفاوت دور و برم داره خفم میکنه. من فقط دلم میخواد زندگیم رو با یه تک نفر ادامه بدم فقط یک نفر برای تمام عمرم. دیگه دلم نمیخواد موقعیتهای مختلف و عالی به قول خیلیهارو امتحان کنم. دلم یه خونه کوچیک و ساده میخواد که غروبها تو اون خونه منتظر اومدن کسی باشم که دلم برا دیدنش قنج میره. تو فضای خونم بوی خوش غذایی که با عشق پختم بپیچه و رو میز کوچولوی خونمون پر از عطر گلها باشه . این انتظار شیرین رو هرکسی نمیتونه تامین کنه نه پول  نه موقعیت اجتماعی و نه نشان خانوادگی  افراد دورو برم برام دیگه جذاب نیست. فقط یه لبخند شیرین تو صورت خسته مرد ی که برام مهمه میتونه برای تمام عمر آرومم کنه......

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط اسکارلت نظرات () |

Design By : nightSelect.com